نه فال بزرگی زنم نه امیری
من و ذوق درویشی و گوشه گیری
چو طفلی که باشد ز مکتب گریزان
گریزم ولی در پناه فقیری
نچیدم گلی از بهار طبیعت
که نه فضل با دانه دانش پذیری
چو سگ خوارم از شومی شعر و انشا
که تف بر رخ شاعری و دبیری
فلک کیست و اختر چه، حاشا که جویم
ازین پایمردی و ز آن دستگیری
بفرش و لباسم نگر تا به بینی
بدین بیسرانجامی و این فقیری
پلاس مرا زینت پرنیانی
حصیر مرا آب و رنگ حریری
تن خویش چون شعله عریان پسندم
ز بی کسوتی رخ نسازم زریری
نپوشم بدن زانکه در سر نگنجد
غرور مرا ننگ منت پذیری
و گر ناگزیر از لباسی بود تن
مرا پوست بس کسوت ناگزیری
به پهلوی سوزانم این نقش بستر
ندانم حریری بود یا حصیری
من و عجز با دل گر آید بقدرت
من و روبهی ناتوان گر سریری
کند مور طبع من از بس دلیری
چو آهوی چشم بتان شیر گیری
ترنم کنان چون در آیم بگلشن
دم بلبلان بندم از خوش صفیری
مرا کردهٔ دست بخت طبیعت
دم از پختگی میزد اندر خمیری
به پیش سگ کوی بستانش افکن
گر آید ازین قرص بوی فطیری
به گل نکته گیرم ز رنگین حنائی
بر آئینه خندم ز روشن ضمیری
شنیدی که آثار اسلاف شوید
بآب سخن طفل دی و پریری
بتن خار خشکم بسر بید مجنون
بدل غنچهٔ گل، برخسار خیری
شدم خاک و از بوی او میتوانم
نمودن به پیراهن گل عبیری
غلط گفتم از طالع سرد مهرم
رود آنکه دوزخ کند زمهریری
بدریای مشک ار زنم غوطه از من
همان بوی قیر آید از بخت قیری
چو گوهر که در رشته پابند گردد
یتیمی بر آمیختم با اسیری
چرا نکته چون شیر و شکر نسنجم
که لب شکری دارم و نطق شیری
گیاهیست گردون که با مغز دانا
گهی سوسنی میکند گاه سیری
بمقصد رسانست همت ولیکن
یکی را بزودی یکی را بدیری
بدینسان که من خاکسارم چه حاصل
که اندیشهام راست، گردون مسیری
فضیلت پس از مرگ ناید بکارم
چو روز جوانی بهنگام پیری
بدست قضا عمری از ناتوانی
همی کرده گل از فغانم صریری
یکی خامه بودم بیاریکی مو
کنون نال آن خامهام از حقیری
مرا پایهٔ بیکسی تا فزاید
سپهرم مثل ساخت در بینظیری
در دعوی لاف بر بند «طالب»
کزین بیش نتوان نمودن دلیری
دو عالم ز دعوی خرابند حاشا
که این جمله بینی و عبرت نگیری