ز بس دیدم از دهر هردم جفائی
جهان گشت در دیدهام اژدهائی
ز بس کز فلک نیش خوردم نیاید
بچشمم یکی افعی جان گزائی
چنین کآزمودم بلاهای گردون
شب و روز چون عاشق مبتلائی
توانم نمودن رقم بی تأمل
بانگشت پا صورت هر بلائی
درون جهان شد مکرر بچشمم
برون از جهان کاش میبود جائی
دلم میکشد گاهگاهی که خوش خوش
کنم زین چمن نقل آب و هوائی
ولی چون کنم چون مرا ساخت قسمت
زمینگیر چون بر زمین نقش پائی
هوای دگر منزلم گرم دارد
نمی بینم این خاکدان را صفائی
فلک آسیائیست بی دانه گردان
محالست نفع از چنین آسیائی
رواج هنر نیست در شهر کیتی
ز صد اینچنین شهر به روستائی
بمیزان عقل اربسنجی نیرزد
بیک جو چنین کهنه دهقانسرائی
نه یک دهر گرزانکه صد دهر گردد
فنا نیست مرگش سزای عزائی
نه یک چرخ گرزانکه صد چرخ میرد
نیرزد بیک گریهٔ هایهائی
تعیش محالست در کاخ گیتی
که این کلبه را نیست برک و نوائی
زبس بخل گر بشکند چرخ مینا
عجب گردهد شیشهٔ او صدائی
جهان چیست بزمی پراز نارسایان
درین بزم نبود حریف رسائی
فلک چیست پرگل یکی سبز کلشن
ولیکن یکی گلشن سیمیائی
بکرد گل ولالهٔ این گلستان
نکردیده هرگز نسیم وفائی
زآفات بحریست شوریده کیتی
شناور در او هر طرف آشنائی
مر این بحررا نیست امید ساحل
تو مسکین عبث میزنی دست و پائی
نمانده است در روی آفاق شرمی
نماند است در چشم گردردن حیائی
امل در دل غافلان پا فشرده
بسان خرلنک در صعب لائی
اجل در صف مردمان او فتاده
چو در نیستان خوک پشک آزمائی
رجا بود زین پیش خوف جهان را
کنون خوف اورا نباشد رجائی
چو بالای دست اجل دست نبود
خوش آنکوزند برامل پشتپائی
کمی کیرد ارچه تقی وچه زاهد
دها آزرا، در طبیعت سرائی
ره حرص چون زاغ وکرکس نپوید
قناعت کند چون همایون همائی
کند پهلو از فرش سنجاب خالی
زند نقش تن از کهن بوریائی
ز حلوای ترخشک دارد دهان را
بخون چرب سازد لب ناشتائی
بحفظ تن از بهر طاعت نساید
غذا از دبوس و لباس از کیائی
پی رفع آلایش دل بشوید
دهان را بهفت آب از هرغذائی
کم هر قبا گیرد آنکه چو مردان
قناعت نماید بیکتا قبائی
بیام بلند طبیعت برآید
دلش گرکند میل کسبهوائی
کند سعی تا طایف قبله گردد
بزمزم دهد روی جان را صفائی
بگرد سرخانهٔ کعبه گردد
کند طوف زآنگونه دولتسرائی
وگر دامن کعبه ناید بدستش
بچنگک آورد دامن کربلائی
غم ازهول محشر نباشد کسی را
که دارد (چوشاهنجف) پیشوائی