دلا گوشهٔ انزوائی طلب کن
تهی تر ز آفاق جائی طلب کن
جهان گر چه وحشتسرائیست خالی
تو خالیتر از وی سرائی طلب کن
درین منزل کم هوا بار مفکن
قدم پیشتر نه فضائی طلب کن
چه در خاک چسبندهٔ دانه آسا
چو خوشه بکش سر هوائی طلب کن
تن از جان شود فربه و جان ز ایمان
تو فربه مکن جان غذائی طلب کن
کبابی تر و شور بگذار و بگذر
یکی بینمک شوربائی طلب کن
نگردد ترا نرم دل ز آب دیده
ازین نیز تر آسیائی طلب کن
بکسروی دلمفت منما چوساغر
نخست از وفا رو نمائی طلب کن
بود گر نوای دو گیتی مرادت
برو همت از بینوائی طلب کن
نشاید دراین راه بیدست و پائی
زمردانگی دست و پائی طلب کن
تو ظرف ظریفان شهری نداری
برو گوشه روستائی طلب کن
هزار آرزو گشته در خاکداری
بمحشر دراخوان نهائی طلب کن
بود سهل پالودن مغز گردون
ازین خوبتر مدعائی طلب کن
چو بریادآنلب تن خویشسوزی
رو از نیشکر بوریائی طلب کن
اگر مذهب پیر میخانه داری
ز کیفیت می عصائی طلب کن
منه گوش بر خندهٔ کبک شادی
رواز کوه محنت صدائی طلب کن
ره صوفی صاف بگذار ایدل
زصوفی وصوفش صفائی طلب کن
بمژگان رساند نسب خار این ره
ملایم تر از دیده پائی طلب کن
خرد ژاژ خائیست صید جنون شو
ملاقات زنجیر خائی طلب کن
ره دوست آسودگی بر نتابد
بهر گام رنج و عنائی طلب کن
تو گرزلف او بازخواهی همیدل
برو مهره از اژدهائی طلب کن
تو عشق بتان را نشانی که گفتت
بچندین دعا رو بلائی طلب کن
قبا با فنا گر چه هم صورت آمد
مشو صید صورت فنائی طلب کن
بدریوزهٔ خلد مگشا زبان را
طلب گر نمائی لقائی طلب کن
دو گامست همراهی عقل کوته
در این ره رفیق رسائی طلب کن
بصد شمع میکوش در جستن دل
چو دل یافتی دلربائی طلب کن
ترا عشق رنج و رهین شفائی
رو ای خام دارالشفائی طلب کن
ز بیدردیت دل بدرد است دایم
مر این دردِ دل را دوائی طلب کن
تو مغزی درآ در یکی خورد جائی
که گفت که گنبد سرائی طلب کن
مربع نشین در یکی نخل خانه
که گفتت مثمن سرائی طلب کن
بود صفحهٔ لامکان پست بنیان
ازین برتر آرام جائی طلب کن
ترا جای در قصر جنت نزیبد
برو در دل دوست جائی طلب کن
ریاضت بود صیقل زنگ دلها
ازین چرب سوهان جلائی طلب کن
نی خشک تن بشکن از چربدستی
وزو در شکستن نوائی طلب کن
سزاوار اکسیر اعظم تونی تو
برو صحبت کیمیائی طلب کن
در آور دل خود بیاد دهانش
وز آن تنگ تر تنگنائی طلب کن
مده دعوت نطق هر ممتلی را
بر این مائده اشتهائی طلب کن
ازین زمرهٔ پارسی گو چه حاصل
برو صحبت پارسائی طلب کن
در آتش کداز این مطلا جسد را
پس از بوتهٔ حق طلائی طلب کن
کم جمله جو های گندم نما گیر
یکی گندم جو نمائی طلب کن
چو بارد فلک بر تو باران تلخی
توسل بشیرین ادائی طلب کن
دلت بسته رنگ غم از لعل ساقی
یکی صیقل غم زدائی طلب کن
چو دل محملی گشته از دیده غایب
رو از ناله بانگ درائی طلب کن
بر انگیز گرد از گلیم قناعت
وز او دیده را توتیائی طلب کن
گل از نالهٔ بلبل عشق ریزد
ازین دست دستانسرائی طلب کن
غزال غمش پنجهٔ شیر دارد
برو سیلیش را قفائی طلب کن
مگر یابی از چشم شوخش نشانی
ز گردون شب فتنه زائی طلب کن
گیا سبز گردد بیستان فطرت
در این باغ نشو و نمائی طلب کن
به ننگ طلب گر همی در دهی تن
بهر حال نقد وفائی طلب کن
ضرور است هرغنچهای را نسیمی
چو داری دلی دلگشائی طلب کن
در این دایره چند کج کج خرامی
گذر بر خط استوائی طلب کن
مشو صید هر سنبل بوستانی
برو کاکل مشکسائی طلب کن
مگر چون نسیمت رساند بدانکو
ز نسل صبا باد پائی طلب کن
شناسند قدر فغان سوگواران
درین حلقه صاحبعزائی طلب کن
اگر زادهٔ تاک را عمر خواهی
رو از پیر دهقان دعائی طلب کن
بود تنگ ظرف تو دریا کشیدن
یکی جام مرد آزمائی طلب کن
خضاب تو خون گیاهی نزیبد
ز افشردهٔ دل حنائی طلب کن
مکش منت خضر در وادی دل
هم از شوق خود رهنمائی طلب کن
بروب از ره دشمنان، خس مژگان
پس از دوستان مرحبائی طلب کن
بود نسبت دل به دل آشنائی
حریف بدل آشنائی طلب کن
تو چون خلوت قدس داری مقامی
که گفتت که بیتالخلائی طلب کن
مگر کز سرت موی سودا رباید
یکی تیز کاکل ربائی طلب کن
گذر کن یکی بر سر کوی فطرت
سزاوار شاهی گدائی طلب کن
بود نفس سیم سخن ناروائی
در این رسته نقد روائی طلب کن
ز دلدار باشد بساز و نوا دل
همان خانه را کدخدائی طلب کن
درین عرصهٔ خوف و میدان وحشت
توسل به صاحب لوائی طلب کن
بیاسای در سایهٔ (شاه مردان)
وزین خوفها رو، رجائی طلب کن
بشو خاک چون سرمه بر آستانش
وزو دیده را توتیائی طلب کن
چو (فیضی) بسی هست درهند بلبل
درینباغ چون (طالبائی) طلبکن