نی خلق این جهانم و نی آن جهانیم
نی خاکیم برتبه و نی آسمانیم
من خود ز حال خویش نیم آگه ای سپهر
باری تو و انمای بنوعی که دانیم
بند گران نهاده ز حیرانیم بپای
بیهوده نیست با فلک این سرگرانیم
بیگانه وار بسکه نمودم بخلق روی
نشناخت روزگار بچندین نشانیم
با گل دوگانه زادهام از مادر بهار
خارم ولی نه رهگذر گلستانیم
طبعم گل شکفته و من سبزهٔ ضعیف
اما نه سبزهٔ دمنی، بوستانیم
سوزد بروز ابر مرا آفتاب می
گر شاخ گل بسر نکند سایبانیم
از بس بوحشیان غم الفت گرفتهام
بتوان دلیر گفت که مجنون ثانیم
سر جوش عمر بسکه بغم صرف کردهام
پیر فلک دریغ خورد بر جوانیم
گلبانگ من بباغ عدم بسکه دلکشاست
عنقا کند سماع ز هم آشیانیم
خار و خس نفاق مخوانم که مو بموی
ریحان دوستی و گل مهربانیم
کف بر لبم صریح نماید که لایزال
در جوش گوهرست محیط معانیم
از من خطا نگشته قضائی که صبح و شام
در شاهراه حادثه، در دیده بانیم
صد دجله زهر بینم و نارم بروی خویش
باران غصه را نمد ترکمانیم
بادام و دانه رام نگردیدهام هنوز
بر دست و آستین مفشان میزبانیم
آنجا که بی سلاح روم در صف مصاف
یک شهر را حریف بدین نیم جانیم
بیمار بودنست هنر چشم را نه عیب
من چشم کیستم چه غم از ناتوانیم
امروز چون متاع گرانمایه کم بهاست
ارزانیم دلیل بود برگرانیم
بر دیر جنبش است شب محنتم دریغ
دلخورد ازین مدار ز بس ناروانیم
پیراهن پلاسی من خنده میزند
از بعد مرگ بر کفن پرنیانیم
خربندهای تو ایفلک و من خرم ولی
نی آنچنان خری که تو در آب رانیم
چون برگران رکابی اشکم نظر گشود
بیزار شد رفیق ره از همعنانیم
ابرام من زیاده از آنست کز سئوال
بتوان زبان برید بیک لن ترانیم
دست تهی بنزد تو آوردهام بلی
شخص تجردم بود این ارمغانیم
ور زانکه با جواهر نطقم سریت هست
صد ننگ پیش تحفهٔ بحری و کانیم
چون من زبان خلق ندانم کناره جوی
از همدمان بملت بی ترجمانیم
الوان آرزو بدلم چیده رنگ رنگ
ای مشتری بناز بر نگین دکانیم
زآن خامشم که در صف این طوطیان شوخ
کفرست لب گشود بدین بی دهانیم
آئینهٔ گرفته چو طفلان به پیش روی
دایم بعکس خویش بود همزبانیم
نی نی ز کلک من مه و خورشید میچکد
زین دست ای سپهر بدانگر بدانیم
بر صفحه سپهر رقم های اختران
غیرت برند از نقط امتحانیم
کوچک دلم چو غنچه بابنای روزگار
وین کوچکی دلیل بود بر کلانیم
با این کبوتران پریوش برج نطق
دل میطپد ز شوق کبوتر پرانیم
جانرا ز بار جسم سبک ساختم مگر
بر طبع دوستان ننماید گرانیم
از یمن صبر حادثه بر من ظفر نیافت
هر چند سعی کرد به آفت رسانیم
گویند بندگان شکم شکر آب و نان
من شکر گوی نعمت بی آب و نانیم
از زهر مرگ تلختری نیست در جهان
ور هست، هست چاشنی زندگانیم
آن زهر قطرهام که نمانم نهان اگر
بر ناف سنگ و سینهٔ آهن چکانیم
برباد اگر سوار شوم در سراغ دوست
چون باد پا عرق کند از گرم رانیم
از بس کنند در دلم از ضعف تن شمار
تسبیح همدمان شده راز نهانیم
خارم بخاک ره مگذارید و مگذرید
هر چند آتشم نه همی کاروانیم
آن جزو ابترم که نگیری مرا بدست
لیک از بغل جدا نکنی گر بخوانیم
شیریست خشم، سلسلهخا،در مزاج و من
بیگانه از معاملهٔ شیربانیم
اینک بملک ناطقه عید سخنوریست
کابرو بلند کرده هلال معانیم
در پرسشم ملایکه گردند خنده روی
بینند در لحد چو رخ زعفرانیم
غمگین نیم که روی من از چیست کاه رنگ
شادم که هست روی سخن ارغوانیم
صف بستهاند برخ رومی ورق ز کلک
چندین هزار لعبت هندوستانیم
( طالب ) برخصت توکه بستم در گزاف
چند از زبان لاف بود قصه خوانیم
میدان چرا خراشم و جولان چرا زنم
چون ظاهرست برکه و مه پهلوانیم
برتافتم عنان ز ره لافکین طریق
بیرون بود ز دایرهٔ رسم دانیم