سیل اشکم را بطوفان میزنم
قطره جوشان و خروشان میزنم
تا شود رنگین سرشکم هرنفس
ناخنی بر چشم گریان میزنم
میشکافم سینه وز تار فغان
بخیه بر چاک گریبان میزنم
شیر عشقم کز تب سوزان خویش
هر دم آتش در نیستان میزنم
نیش ناهمواریم تا کم زنند
خویش را همواره سوهان میزنم
تار زلفم شاهد اندوه را
زان دم از شام غریبان میزنم
میکنم لب از شکاف سینه وام
خنده بر چاک گریبان میزنم
میتراشم نیشی از مژگان یار
پس بدان نشتر رگ جان میزنم
آفتاب روز ابرم تیغ لطف
گاه پیدا گاه پنهان میزنم
از کفم گر دل رباید آستین
چنگ در دامان مژگان میزنم
تا بکام غیر دیدم لعل یار
چون گهر دندان بدندان میزنم
زادهٔ آب و هوای ماتمم
خیمه بر نیلوفرستان میزنم
هیچم از تحصیل حاصل باک نیست
شانه بر موی پریشان میزنم
بر رخ نیلی چو دریا دمدم
پنجهٔ خونین چو مرجان میزنم
در میان گریه چون دلهای چاک
خنده بر لبهای خندان میزنم
گاه میپیچم بدل دود جگر
گاه بر سر شاخ ریحان میزنم
اوج میگیرد بجای شعله موج
من بهر آتش که دامان میزنم
میتراود خون شریان گر بفرض
نیش بر تار گریبان میزنم
دوزخ عشقم کز آب و رنگ خویش
طعنها بر باغ رضوان میزنم
حور اگر سیب ذقن دزدد ز من
سیلیش بر نار پستان میزنم
لشکر کفرم که در شبهای زلف
کاروان دین و ایمان میزنم
دست آن فساد مژگانم که نیش
بر رگ گبر و مسلمان میزنم
گر کند دعوی باطن بالبش
بر دهان آبحیوان میزنم
هر زمان از بهر ایذای سحاب
چشمکی پنهان بمژگان میزنم
لاله سان صحرا نشینم بهر جرم
خیمه در صحن بیابان میزنم
دورم از گنج قناعت زین سبب
پیچ و تابی همچو ثعبان میزنم
سر بزانو میزنم زینسان بقهر
یا گران پتکی بسندان میزنم
بلبل عشقم که برگلهای داغ
تا زبانم هست دستان میزنم
یوسف خود را بلبهای خیال
بوسه بر چاه زنخدان میزنم
بر دل سوزنده میخندم چو کبک
یا نمک بر مرغ بریان میزنم
من چو دل مینالم از طغیان درد
صبر پندارد، نی ابان میزنم
خیمه را از کشور اسلامیان
میکنم در کافرستان میزنم
در مسلمانان مسلمانی نماند
زآن گریزم از اهل ایمان میزنم
نی غلط گفتم چه کافر نعمتم
من کز اینسان مشق هذیان میزنم
این ستمکاران به تیغم گرزنند
بوسهشان بر تیغ برّان میزنم
خاکسارم طعنهٔ بی عزتی
بر کمال شوکت وشان میزنم
خوارم و باخواری خویشم سریست
خنده بر عزت پرستان میزنم
میگذارم حق گر انگشتی بسهو
دوستی را بر نمکدان میزنم
نیست خار کینه در گلزار من
وین نوا پیدا و پنهان میزنم
مهر باکین چون در آمیزم که دم
از ولای شاه مردان میزنم
گوهر تاج (ابوطالب علی)
کز ثنایش موج عمان میزنم
آنکه بر نقد مدیحش صبح و شام
سکه حسان و سحبان میزنم
روز و شب در صحن میدان ثنائش
بر کمیت خامه جولان میزنم
مورم وگر لطف او باشد رفیق
تاخت بر ملک سلیمان میزنم
آنکه شبهش را بدعوی وجود
هرزمان صد نقش بطلان میزنم
میکند تصدیق او امکان و من
خنده بر تصدیق امکان میزنم
میکنم حاضر (نجف) را در خیال
پس طواف کعبهٔ جان میزنم
دره اخلاص آن درّ نجف
بوسه بر ریگ بیابان میزنم
میکشم میدان وازبس شوق دل
دیده بر نوک مغیلان میزنم
چون بوصفش میکنم طی خیال
سیر صد رنگین گلستان میزنم
وصف جودش را بمشک چین رقم
برورقهای زر افشان میزنم
هم بتکلیف بهار خلق او
خندهٔ گل بر زمستان میزنم
هم بآهنگ نوای وصف او
طعنه بر مرغ سحرخوان میزنم
جرم میگوید ز ابر رحمتش
غوط در دریای غفران میزنم
عفو ابرست و میگوید که من
قطره بر گلزار عصیان میزنم
میکند خصمش چو در خاطر خطور
غوط در سیلاب نسیان میزنم
خاک صحرای نجف راز افتخار
بر سر کحل صفاهان میزنم
من که بر لوح ثنایش روز و شب
طرح معنیهای الوان میزنم
کلک اخلاصم که نقش مهر او
بر نگارین صفحهٔ جان میزنم
(طالبم) لیک از صفای اعتقاد
در ولایش دم ز (سلمان) میزنم
منکرش از ره چو میجوید کنار
بر میانش تیغ برهان میزنم
بحر اخلاصم زباد اعتقاد
موج بر بالای عمان میزنم
میکنم چون کنه ذاتش را خیال
غوطهها در بحر عرفان میزنم
قلزم شوقم که با یادش مدام
چار موج از چار ارکان میزنم
آهوی آوارهام فال وطن
در پناه شیر یزدان میزنم