طالب آملی » افزوده‌ها از نسخ دیگر » قصاید » شمارهٔ ۷ - در وصف گلشن کشمیر و مدح جهانگیر

نوای مرغ طرب این بود بگاه صفیر

که باده باده هندست و گل گل کشمیر

زهند گرچه گل و باده نادرند و مفید

می عراق و گل فارس را بمفت مگیر

چو مجلس از می و ساقی تمام اسباب است

بگیر کام دل از عشرت و بهانه مگیر

مرا که صورت باغ بهشت درنظر است

سزد که تازه کنم روح بلبلان بصفیر

چو وصف گلشن کشمیر میکنم فرض است

که شویم این دهن تلخ را به شکر و شیر

زهی مقام سلامت کز اعتدال هوا

بعمر خضر نگردند ساکنانش پیر

چو دیده سرمه کشد از سواد او عجبست

که دل بسینه توان داشتن بصد زنجیر

گر این نمونه جنت بخواب بیند حور

دلش ز لذت سیر بهشت گردد سیر

ز خواب ناشده بیدار و آب نازده روی

برهنه پای کند سوی این چمن شبگیر

زاستقامت آب و هوای او عجبست

که رنگ گل ز نهیب خزان کند تغییر

نظر زشوق ریاحین او بسیر چمن

تمام رغبت پرواز همچو مرغ اسیر

هوا ز تربیت نغمه آنچنانکه بگوش

رسد ز خامه باهنگ عندلیب صفیر

بسبز پیشه او شاخها فکنده بشاخ

صف درختان چون آهوان آهوگیر

بغایتی اثر نغمه عام دردلها

که صید رقص کند بر هوای نالهٔ تیر

دراونه مرغ چمن باز ماند از آهنگ

در اونه باد صباست گردد از شبگیر

در آن هوا نکند طبع دل قبول ملال

بدان صفت که نگردد بلوز رنگ‌پذیر

به پیش سبز درختان شاخ بر شاخش

نهال طوبی بی برگ همچو جوهر تیر

در آن هوا چه عجب رشته‌گرز گوهر بکر

چنان کند گذر آسان که تار مو ز خمیر

نسیم سنبل صحرای او چو طرهٔ یار

دهد بدست جنون عقل را سر زنجیر

بپوستانش یکی نخل و صد هزار ثمر

بگلستانش یکی بلبل و هزار صفیر

زاعتدال هوا خلق در خزان و بهار

کشند رخت بصحرا صغیر تا به کبیر

زبسکه خانه نشینی گران شود بر طبع

بچشم خانه نگیرد قرار چشم بصیر

زشوق دل به نشاط چمن عجب نبود

که درد از دل عشاق جاکند تغییر

زبس بنفل مکان میل طبعها چه عجب

نگین بکنج نگین خانه‌گر شود دلگیر

زفیض آب و هوایش سزد که پردهٔ گوش

بود نصیب زکلبانگ بلبل تصویر

عبیر مایهٔ نکهت هوا چو سازد عام

تمیز رایحه نتوان میان عنبر و قیر

در اوزبس کشش طبعها بجانب دشت

عجب نباشد کز پای پیل و گردن شیر

بخاصیت ره صحرا چو اژدها گیرد

اگر بخوانند افسون مار بر زنجیر

زبس توجه دلها بجانب پرواز

شکاریان خدنگ افکن همان خنجر

زبیم آنکه مبادا ره هوا گیرد

گره چو طایر وحشی زنند بر پر تیر

ز انبساط هوا در فضای او نبود

بغیر پنجهٔ زلف نگار دامن گیر

زاوج عیش بحدی که هر خرابه نشین

کند خرابه خود را بخشت خم تعمیر

زبسکه ازره تخمیر در جواهر صلب

کند هوای رطوبت سرشت او تأثیر

سزد که ناخن الماس روی برتابد

زبرگ لاله چواز چنگ اسخوان شمشیر

هواش مهر اثر آنچنانکه از سر مهر

اگر فشاری پستان سنگ زاید شیر

زمیوه‌های ترش چون زبان کنم سیراب

زطعم روح شود کام ذوق لذت گیر

بصحن باغ ز تأثیر مهر شاه آلو

چکیده شیر زپستان نار چون انجیر

زآبداری نارش لب رطب چو سفال

زسرخ روئی سیبش عذار به چو زریر

زدانه دانهٔ انگور او درونهٔ نار

زعقده عقدهٔ چون دانه دانهٔ انجیر

چو باغ خلد در او چند میوه بریک شاخ

چشیده لذت پیوند همچو شکر و شیر

هوای او بملایم‌ترین ادا گوید

که خواه در ته پهلو حصیر و خواه حریر

حریص نغمه طبایع دراو چنانکه ز شوق

چو بانک نای خوش آید بگوش نالهٔ تیر

زبس ملایمت نغمه در هوای ترش

بسعیها نشناسی نفیر راز صفیر

خوشا نسیم سبکروح او که بی آسیب

دل از میانهٔ غمها کشد چو مو، زخمیر

بگلشنش چو در آئی بغل گشوده در آی

که هرطرف صف حوریست در لباس حریر

می‌پوش دیده در آن ملک و نیز خانه مروب

که خاک او همه نوراست و گرد او اکسیر

در آن دیار ز فیض هوا عجب نبود

که شاخ گل شود اندر نیامها شمشیر

نظاره‌کن که زهر برگ سوسن و گل بید

چمن گشوده زبانی بشکر ابر مطیر

عموم مشرب در وی چنانکه اهل ورع

هزار طفل بیک قطره می‌برند ز شیر

بهر طرف زر انگیخته ز حلقهٔ موج

چو آب آینه صافی یکی کبود غدیر

صف بطان چو صف زاهدان وسواسی

تمام عمر بترتیب غسل در تدبیر

بسطح دجله چو غواص پیشکان حریص

نگشته یکنفس از شغل غوطه خوردن سیر

کجک‌نموده‌بدنبال، همچو مشکین شست

ولی نه خصم گلو، همچو شست ماهی گیر

ز نقش بال و پرچون تذرو شان رخ آب

بصد نگار مصور چو صفحهٔ تصویر

کمینه صعوهٔ آن بوستان بنقش و نگار

قدم ز مسند طاوس تا نهاده بزیر

در آن چمن که بتکلیف حسن آب و هوا

ز شاخ و برگ تراود ترانهٔ بم و زیر

چه مسکنی که بود عندلیب چون مسند

که جمع‌کرده لب خویش غنچه بهر صفیر

چو وصف گلشن (کشمیر) بر زبان گذرد

جبین خلد زند غوطه در خوی تشویر

ز انبساط هوای بهار او چه عجب

که بی نسیم دعا بشکفد گل تأثیر

ز بس ملایمت نغمه ز اعتدال هوا

ره تمیز نمانند میانهٔ بم و زیر

سزد که خوشه بوقت ترشح افشاند

اگر برد بهوا دانهٔ سحاب مطیر

ز بس گشایش دلها بیک نشاط رسد

بگوش نغمهٔ خلخال و نالهٔ زنجیر

چنانکه از دهن کودکان لعاب چکد

چکد ز لطف هوا آب از دم شمشیر

سزدکه چشمه صفت‌خود‌بخود بزایدآب

بدان سبو که از آن آب باشدش تخمیر

قلم چو ساعد پیران شکنج گیر شود

چو وصف سنبل پیچان او کند تحریر

بجلوه سروش حوری بود که گاه خرام

صدا کند بتن نازکش لباس حریر

بشاخ جلوه کنان غنچه‌های نیم شکفت

چو کودکی که گشاید دهان بخوردن شیر

بقدر زلف بتان عمر بایدم ناچار

که وصف سنبل ستان او کنم تقریر

بشاخ سروش پیوند شاخ گل مطبوع

چنانکه نسبت پیوند پادشه بوزیر

هزار حلقه بگوش گل اندر آویزد

چو عندلیب زند نغمه‌های پر تحریر

نسیم صبح سحابیست در گلستانش

که هست ریزش باران آن سحاب عبیر

همیشه در حرکت باد و بید او گوئی

که باد زلف جوانست و بید ساعد پیر

کشد چو طرح سوادش رقم نگار خیال

شود ز دیدن آن چشم عقل سرمه پذیر

کند چو وصف بهارش بصفحه گردد سبز

قلم چو بخت شهنشاه در بنان دبیر

سپهر فیض (جهانگیرشاه) کز دل و دست

دهد زکوة بدریای ژرف ز ابر مطیر

شهنشهی که بکلک نفس بصفحه عرش

کنند مشق دعایش جوان و کودک و پیر

اگر بسر نزند چون اتاقه فرمانش

چو طیر بی پر سستی کند بره تقدیر

کف گشاده او منع بستن آسان کرد

که بی اشارهٔ فرمان او نبندد شیر

کنند وقف ثنایش ضمیر پیر و جوان

کنند صرف دعایش نفس صغیر و کبیر

ز بیم خنجر تیزش بریزد از مژه تیر

ز شوق تاوک او پر بر آورد نخجیر

چو قلزم کفش از باد جود گیرد موج

بهفت رنگ بر آید ز شرم ابر مطیر

چو گل سپاه ریاحین تمام گوش شوند

چو بلبلان مدیحش بر آورند صفیر

همیشه برگذر ناوک ارادهٔ او

مرا و سینه سپر کرده چون نشانهٔ تیر

زهی ز لطف خدائی چکیده در خلقت

زهی ز نور الهی سرشته در تخمیر

رواج عدل فراموش گشته خوابی بود

که شد بعهد تو آن خواب خوش اثر تعبیر

فقیر دوست چسان خوانمت بوقت مدیح

که دست جود تو نگذاشت در زمانه فقیر

بوصف ابر کف کافی تو گر رقمی

کنم بصفحهٔ آتش بامتحان تحریر

سواد آن نشود خشک تا بدامان حشر

چو خط ناصیهٔ بحر و آب روی غدیر

ز بس بعهد تو رسم نوازش آمد عام

شکر گداز نیابد بکارخانهٔ شیر

تمام سال بهارست ز آنکه نیست روا

ز استقامت عدل تو برجهان تغییر

بجسم ها در بیگانگی زند ارواح

ز آشنائی دستت بقبضهٔ شمشیر

چو دید بازوی عدلت ز بیم ناخن ریخت

در آستین ستم پنجهٔ گریبان گیر

به نیستی که مگر خواب دولتی بیند

شبی که زاد سعادت ز مادر تقدیر

جهان و خلق جهان جملکی بخواب شدند

بماند بخت تو بیدار از پی تعبیر

شهنشا، منم آن (طالب) تمام اخلاص

که نیست آینهٔ صدق من غبار پذیر

بر آستان تو آن بنده‌ام که نیست مرا

بقدر یکنفس از شغل بندگی تقصیر

خدایکست ترا هم یکی شناسم و بس

از این زیاد چه گوید مرید در حق پیر

بکسب جاه نیم ملتفت که حاصل دهر

از آنچه هست فزون آیدم بچشم حقیر

سر طمع که رسانید (انوری) بسپهر

منش به ارّه بریدم که حیف بد شمشیر

مرا سپهر اسیر کمند عزت ساخت

شوم اسیر کسی کو بعزتست اسیر

بقدر بوی اصالت وزیده بر گل من

بغنچه‌ام نسب رنگ و بو رسد نه بسیر

اگر چه شاعرم و نیست عارم از فن شعر

ولیک آگهم از هر فنی قلیل و کثیر

زشغل مدح تو فارغ نیم دمی صد شکر

چو کیمیاگر عاشق بصنعت اکسیر

هوای مدح شهنشاه در سر است مرا

که چون عطاردم از فکر نظم نیست گزیر

در این مفرح یاقوتی که ساخته‌ام

نیم بجایزه گوهرستان و لعل پذیر

شبیه خود صلهٔ این قصیده بخش مرا

اگر چه نیست تراچون خدا شبیه و نظیر

سخن چو رشته تصدیع شد درازآهنگ

بعذرخواهی (طالب) ره دعا برگیر

همیشه تا کشد از نور نیر اعظم

سپاه و عرصهٔ آفاق را کند تسخیر

بعون ایزد و امداد بخت و یاری چرخ

فروغ چتر شهنشاه باد عالم گیر

مدام زیور دیهیم باد گوهر تاج

همیشه زینت اورنگ باد و زیب سریر