منم که داده مرادست روزگار شکست
یک آبگینه دلی دارم وهزار شکست
عجب که پای توانم نهاد برسرگام
چنین که دهر مرا پای اختیار شکست
چه طالعست که هر دوست کوبرم نفسی
نشست زین دل لختی بیادگار شکست
نظر نگشته مرا شوخ برگل رزئی
زمانه در جگرم دشنهای خار شکست
زسنبل که وزید این نسیم عطر افشان
که دل بسینهٔ ما آبگینهوار شکست
شکست دهر مبیناد جز تسلسل زلف
ستمگری که ازاو دیدهام هزار شکست
شکست زیور مویست زآن سپهر مرا
باشتباه یکی تار زلف یار شکست
سحر بیادمه روی او زدم آهی
که زنک لاله وگل بررخ بهار شکست
دل از تصور زلف توأم بسینهٔ چاک
چنان طپید که لوح سرمزار شکست
از آنزمان که فتادش نظر بسوی دلم
دمی نگیرد از زلف او قرار شکست
بتحفه گوهر دل پیش بردم از سرناز
گرفت ودر شکن زلف تابدار شکست
عتاب گوشهٔ ابروی او بسینه مرا
هزار شیشه لبالب ز زهر مار شکست
زهر دری که ترا میل خاطر است در آری
هزار رخنه بدل دارم و هزار شکست
غرور عشق نکر تا کجاست کز پس مرک
زسر کوانی منصور چوب دار شکست
اگر زسنگ دل وگر، ز آهن آوردیم
گشاد پنجهٔ زلف و بیک فشار شکست
چنان ز آمدنش دوش مضطرب گشتم
که رنک دل به حنا پای در نگار شکست
مرا بدامن گلگون زاشک پنداری
مگر صراحی میبخت در کنار شکست
دل ار شکست بزلفش عجب نباشد از آنک
شکست نیز از آن زلف تابدار شکست
شکست او به کمان دل شکستهٔ من
بدست هر که دلی دید داغدار شکست
شکست همچو منی از زمانه نیست عجب
که روزگار ازین دست بیشمار شکست
چو نار دانه عقیق سرشک بارم از آنک
فشارش غم دل در برم چو نار شکست
بکوش حرف منش آنچنان گران آمد
کش از گرانی آن در گوشوار شکست
بهر دلی که شکستی رسد بنالهٔ زار
مگر دلم که ننالد بصد هزار شکست
درون سینه چو لوح جبین کینه وران
مرا دلیست بر او طرح صد قطار شکست
خیال غیر تو در دیده نقش میبستم
که غیرتم مژه در چشم اشکبار شکست
مرا شکست دل از دست عنبرین موئیست
که نار زلفش هنگامهٔ تتار شکست
نگاه گرم عنانش چو ترکتاز آرد
به نیم حمله صف طاقت و قرار شکست
نسیم گلشن رویش بدست طنازی
نقاب غنچه پی خجلت بهار شکست
بطره آب رخ حسن سنبلستان ریخت
بچهره شیشهٔ ناموس لاله زار شکست
شکست در صف ناموسیان خلد افتاد
چو طرف برقع بر گوشهٔ عذار شکست
شکست دوش نگاهش ز بار غمزه و ناز
بلی چو میوه فزون گشت شاخسار شکست
خمید پشت الف قامتان مژگانش
ز بار غمزه که در چشم فتنه بار شکست
شکست تا بخم زلف او نشیمن یافت
کلاه گوشهٔ (مانی) ز افتخار شکست
درستئی که نه در زلف او بود دل را
از آن درستی بهتر هزار بار شکست
صف کرشمه و نازش بهیچ معرکهای
ندیده چون سپه شاه کامکار شکست
غرور مست من از حد گذشت پنداری
ز جام عاطفت پادشه خمار شکست
شهی که چون حشم آراست شعلهٔ غضبش
سپاه انجم را همچون صف شرار شکست
هژبر بیشهٔ یزدان (علی) عالی قدر
که چرخ را سخطش دستاختیار شکست
صلابت اسدالهیش بلشکر خصم
پی پیاده برید و دل سوار شکست
زهول عقرب تیغش که صورت اجل است
همی بچشم عدو استخوان مار شکست
زبانش را نبود آفت از صلابت خصم
که هیچ سنگ نیارد بذوالفقار شکست
مثال جام سفالین که پر شود ز شراب
دل عدوش میان خون شد و کنار شکست
بفتح هر دژ روئین که همتش بمیان
ز سعی گوشهٔ دامان اقتدار شکست
به نیم لحظه چوسیمین حصار قند در آب
فصیل دایره شکلش ز هر کنار شکست
غروب مه شده گوئی بست از شب بدر
زمین ز حمل وقارش حباب وار شکست
همین زمین نه که بر آسمان ز جانب بخت
کنارهٔ مه از آن نخبهٔ وقار شکست
ز صدمهٔ نگهش پیکر مخالف را
چو تار زلف زره جامه تار تار شکست
ز نعل دلدل او نارسیده باد لکد
بگور خصم پذیرفت صد هزار شکست
چه جای گور کز آن صدمهلوح پیشانیش
بجای خشت لحد در ته مزار شکست
نسیم عاطفتش چون ز باغ عدل وزید
سپهر را بستم عهد استوار شکست
کشید رایض عدلش عنان ظلم چنان
که زور می نتواند همی خمار شکست
ز بس گرانی سنگ وقار او چه عجب
که تیغ کوه چو شمشیر آبدار شکست
بدور شحنهٔ عدلش که باد نتواند
بروی برگ خزان گونهٔ بهار شکست
نهال بخت ستم سست ریشهٔ گشت چنان
کز آب جاری دندان آبشار شکست
زهی عدو شکنی کز نهیب حمله تو
دل دلیران در عین کارزار شکست
ترا چو نشاء می تیغ تا علم گردید
هزارفوج بیک حمله چون خمار شکست
چه تیغ لمعه برقی که از سهام نیام
چو نور او علم افراخت رنگ نار شکست
دو نیشه عقرب جرارهٔ که هیبت او
در افکند بدل اژدها هزار شکست
بریدنست همی کار تیغ و حیرانم
کهچون زضربت اوسد صدسوار شکست
شها منم که ز یمن تو کلک فیاضم
دکان مکرمت ابر نوبهار شکست
چو گرم مدح تو شد نطق آتش افروزم
ز بیم گونهٔ یاقوت آبدار شکست
بریز رشح صفائی بساغر نفسم
که این سفال دل از ننگ انتظار شکست
عنایتی که بهر انجمن توانم گفت
ز دست ساقی کوثر دلم خمار شکست
جهان ز نعمت مدح تو سیرحوصله باد
که نطق (طالب) زآن قوت بهار شکست
همیشه تا بحصار قلاع ملک و ملل
رسد ز صدمهٔ احداث روزگار شکست
بر اوج قلعهٔ دولت ترا خلل مرساد
ز سنگ حادثه بر آهنین حصار شکست