طالب آملی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶۸۸

شوریست نهاده روچه برشهر وچه ده

برقوس و قزح زمانه می‌بندد زه

دارد بسر ایام یکی فتنه که باز

ابروی کمان می‌جهد و چشم زره