طالب آملی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶۲۷

در شکرم و رنگ شکوه دارد سخنم

زآن یار که بادش بفدا جان و تنم

ای صبر شکایتیست و آنگاه ز دوست

دستت نبریده است زن بر دهنم