طالب آملی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵۴۹ - ۲

من تازه بهار بوستان سخنم

افروخته شمع دودمان سخنم

عنقای فصاحت آشیان سخنم

سوگند بجان تو که جان سخنم

ای محو شمیم سنبلت هوش مشام

در شکر نسیمت لب خاموش مشام

خوش آنکه بغل فراخ بگشوده ز شوق

بوی تو کشم تنک در آغوش مشام

ای طبع تو بی جسم‌تر از روح نسیم

سر تا بقدم جوهر جانی چو شمیم

در جنب نزاکت خیالی که تراست

شک نیست که بوی گل جسیمست جسیم

من گوش بافسانه زاهد ننهم

گو هیچگه از آتش دوزخ نرهم

ور زانکه بهذیان وی آلایم گوش

تا روز جزا سامعه را غسل دهم

چندیست که خرقه فنا می‌پوشم

چون آینه در صفای دل می‌کوشم

با دوست کسی چنان نجوشد بوفا

زینگونه که من بدشمنان می‌جوشم

من جلوه برسم گل و سنبل نکنم

با باد صبا عرض تجمل نکنم

افغانم و صد بهار بر من گذرد

کز شاخ زبان بلبلی گل نکنم

گفتم ز چه رو خسرو افلاک خیام

سی‌روزفزون(بهند) نگرفت مقام

گردون گفتا عادت خورشید بود

هر ماه بمنزلی گرفتن آرام

دور از تو نه دانشی نه رائی دارم

نی طبع بمعنی آشنائی دارم

ره سوی تو گم کنم ز تشویش حواس

با انکه چو دل قبله نمائی دارم

نا کرده ز شرم خیر بادت رفتم

مانند غم از خاطر شادت رفتم

با انکه زبا امید رفتارم نیست

حیرانم از اینکه چون زیادت رفتم

شب هست و عنان سوی گلستان دادیم

تعلیم فغان بعندلیبان دادیم

گلها همه چیدیم و فشاندیم بخاک

ناموس چمن بباد دامان دادیم