طالب آملی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳۷۸

امشب دلم آسوده ز تاب و تب بود

صفرا شکنم ترنج آن غبغب بود

شیرین ز دو شهد بود کامم که مرا

هم‌جان بلب و هم لب او بر لب بود