طالب آملی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۹۱

برمن گل‌خون شکفت از شبنم صبح

داغ جگرم تازه شد از مرحم صبح

تا صبح دمید، غوطه در خون خوردم

گویا دم تیغ بود بر من دم صبح