طالب آملی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶۸

دل مرد و براو دیده یتیمانه گریست

اکنون تن و آلایش جان لایق نیست

آخر نتوان ز درد کم بود که او

در ماتم شعله ساعتی بیش بزیست