از آن بداغ تو سوزم که سربسر نمکی
بسینه سودهٔ الماس و درجگر نمکی
تو در دلی و دل من جراحتست تمام
چگونه سوز نگیرد که سربسر نمکی
زشورئی بگمانت سرشک نتوان یافت
که صاحبان نظر را بچشم تر نمکی