طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۹۲

از آن بداغ تو سوزم که سربسر نمکی

بسینه سودهٔ الماس و درجگر نمکی

تو در دلی و دل من جراحتست تمام

چگونه سوز نگیرد که سربسر نمکی

زشورئی بگمانت سرشک نتوان یافت

که صاحبان نظر را بچشم تر نمکی