طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸۹

ای ترا سرو از گرفتاران پا در گل یکی

غنچه را در دعوی عشقت زبان با دل یکی

مشکل هجران یکی صد شد بنومیدی مرا

گرچه هجر انست عاشق را ز صد مشکل یکی

زندگی درماتم هجران ندانم کی گذشت

و مچه بودی گر نبودی عمر مستعجل یکی

از زبان دل جرس مینالد از بار فراق

باجرس دل هم زبان دارد زبان دل یکی

غایت کیفیت عشق است «طالب» را جنون

دیگران ز بن جرعه سرگرمند و لا یعقل یکی