طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸۷

صبحست و هوای می و هنگام صبوحی

ساقی بمن تشنه رسان جام صبوحی

از شام غریبان بترم در نظر آید

صبحی که بگوشم نرسد نام صبوحی

گو ساقی سرخوش بتغافل گذران دور

صبحست رسانندهٔ پیغام صبوحی

شرمنده ز فیض سحریم آه که ناگاه

شد صبح و نکردیم سرانجام صبوحی

جام از تو ننوشیم دم صبح که ناگاه

چون مرغ طرب دانه خور دام صبوحی

در صبحدمان ایدل سودا زده می‌باش

چون لاله و نرگس قدح و جام صبوحی

ناکام جهان کیست حریفی که دم صبح

نگرفته ز لعل لب می کام صبوحی