از مغبچه هوئی طلب، از میکده بوئی
وز شیشه گرت حوصله بیش است سبوئی
بزم هوس و عشق مهیاست در امشب
وز ساخته هائی شنو از سوخته هوئی
شوخ آمده بس چاشنی شربت دیدار
کو در خور این جام گلو سوز کلوئی
یاران همه چون روغن و آبند در آتش
کین یار بسوئی رود آن یار بسوئی
دوریست که خوبان جهان را چه گل و سرو
صحبت ندهد رو نفسی برلب جوئی
هم کین بود از یار خوش آینده و هم مهر
گه چاشنی لطفی و گه تندی خوئی
جز طفل سرشکم بجهان هم نفسی نیست
کز بهر من آماده کند آب وضوئی