طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۷۴

از مغبچه هوئی طلب، از میکده بوئی

وز شیشه گرت حوصله بیش است سبوئی

بزم هوس و عشق مهیاست در امشب

وز ساخته هائی شنو از سوخته هوئی

شوخ آمده بس چاشنی شربت دیدار

کو در خور این جام گلو سوز کلوئی

یاران همه چون روغن و آبند در آتش

کین یار بسوئی رود آن یار بسوئی

دوریست که خوبان جهان را چه گل و سرو

صحبت ندهد رو نفسی برلب جوئی

هم کین بود از یار خوش آینده و هم مهر

گه چاشنی لطفی و گه تندی خوئی

جز طفل سرشکم بجهان هم نفسی نیست

کز بهر من آماده کند آب وضوئی