من نیم آنکه هر نفس، صحبتم آرزو کنی
یا گل تازهٔ گر شوم، رنجه شوی و بو کنی
گرم غضب چو بگذری بر لب جوی گلستان
آب فرشته روی را شعلهٔ تند خو کنی
با نگه سبک عنان با مژههای چون سنان
پشت سپاه بشکند هر طرفی که رو کنی
بسکه ز خون لبالم لاله ستان شود جهان
بر سخنم به امتحان ناخن اگر فرو کنی
بسکه نم از سفال دل جذب نموده پیکرم
آب ز خود بر آورد خاکم اگر سبو کنی
«طالب» از آه آتشین توبه کن و خمش نشین
چند چو بیغمان قدح نوشی و های و هو کنی