منم و زمزمهٔ عشقی و فکر غزلی
عیشم اینست که یارب مرسادش خللی
شیوهٔ بیعملی شیوه نمودم که بدهر
نیست لایقتر ازین شغلی و خوشتر عملی
اثر از بخت ندیدم کم او بگرفتم
چه پرستم مکسی را که نزاید عسلی
دم صبحی رخ دشت و بر روئی لب جام
زود دریاب که این عیش ندارد بدلی
می لعلی بقدح ریز که از فیض بهار
گشته از لاله بهر گوشه ز یاقوت تلی
فیض صحبت ز گلی گیر در این باغ که نیست
سیر گلزار جهان را بجز این ماحصلی
بیهراسم ز اجل زانکه گمانم نبود
که گلوگیرتر از هجر تو باشد اجلی
منم اینک بجهان ثانی مجنون آری
خویش را ساخته در عشق تو ضربالمثلی
هردو عالم نکند جای در آغوشم تنگ
گر باندازهٔ شوق تو گشایم بغلی
تازه گفتارم و خوش طرز چو بلبل «طالب»
نه چو طوطی که گشایم سخن مبتذلی