طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴۹

لب لعل کرده، خون که نوشیدهٔ بگوی

وز آتش نیاز که، جوشیدهٔ بگوی

بازت قبای سرخ دلیل سیاست است

این جامه را بقتل که پوشیدهٔ بگوی

صد صوت خوش بگوش خراشیده می‌رسد

ایکل بماتم که خروشیدهٔ بگوی

دلخستهٔ قدح زدهٔ هوش بردهٔ

این شیوهای خوش بچه کوشیدهٔ بگوی

گویم بطرز موعظهٔ «طالبی» ملول

پندی بعمر خویش نیوشیدهٔ بگوی