جهان زین پیش خاکی بود و خشتی
تو کردی خاک و خشتی را بهشتی
غم خود بین مبین در عیش احباب
که باشد هر سری را سر نوشتی
پر طاوس گاهی بوسدش پای
چه شد گر بنگرد خوبی بزشتی
حریر خلد می بافم که دارد
بدین نازک قماشی دست زشتی
چو آهم قاصدی باید که هردم
برد پیغام برقی سوی کشتی
مرا بس تاج سر خشتی از آن کو
وگر خشتی نباشد نیم خشتی
در تذویر بستم چند «طالب»
لباس کعبه پوشم در کنشتی