بشوخی نگهت کورمیده آهوئی
با اعتدال مزاج تو شعلهٔ خوئی
بزلف خویش نگر تا ردیف هم بینی
هزار فتنه معلق ز تار هر موئی
مریض عشق چو آید اجل بیالینش
کند بلند بتعظیم طرف ابروئی
یکی ترنجستان فکر کن که ممکن نیست
فرونشاندن صفرا بآب لیموئی
سحر بباغ شدم زآتش نفس دیدم
هزار آبله خندان بهر لب جوئی
بدست غم همه اعضا من سپرده زمام
مگر مشام که خواهی گرفت یا بوئی
بحجلهٔ خانهٔ دل سیر کن بپای خیال
که هر قدم بسلام آیدت پریروئی
زموشکافی تیغ تو بر سرم دم نزع
گمان برند که هر موگشاده گیسوئی
مقام هستیای وای کاشکی «طالب»
چو عارفان بسرم بودی از سرم بوئی