نه بزم بادهٔ نه رقص جامی نه پری روئی
دراین آشفتگی چون بشکفانم چین ابروئی
خوشا زلفی که مغز آهوان را در عاف آرد
گر ازوی بر تن سنبلستان چین بود موئی
مشبک نیست جانت غافلی ز آن شوخی مژگان
همین رقص کمانی دیدهٔ بر طرف بازوئی
زتاثیر ملاقات لب این تشنه دان هرجا
هجوم آتشین تبخاله بینی بر لب جوئی
گرفتم دوزخی گلچین جنت نیست ای رضوان
بیوئی قانعم بی درد آخر رخصت بوئی
شهید زلف او را ماتم افروزی نمیبینم
مگر سنبل که بر خاکش پریشان کرد گیسوئی
نفس آماده کن «طالب» که امشب درفنای غم
برون تازیم درویشانه از دل نعرهٔ هوئی