منم کز دوستی حاصل ندارم غیر افسوسی
نه ذوق دست بوسی دیدهام نی آستین بوسی
درون سینه از افسردگی دور از خیال او
دلی دارم چو شمع مردهٔ در کور فانوسی
هنوز ای برهمن باقیست دود آتش کفرم
ز دل گاهی بگوشم میرسد آواز ناقوسی
نظر ها را تو دانی پاکی و آلوده دامانی
که در هر دیده داری چون خیال خویش جاسوسی
بهر بادی درافروزم چو آتش کز ازل غیرت
فکند این روستائی را بگردن طوق ناموسی
فریب زلف دست آموز او نگذاشت در گلشن
که بوی شانه گیرد کاکلی بر فرق طاوسی
وجودی نیست «طالب» در جهان داروی راحت را
اگر موجود هم باشد ندارد قدر محسوسی