آه را در تنگنای سینهٔ ما نشکنی
شهپر مرغ دلست این بیمحابا نشکنی
سنگ بدعهدی بکف داری وفارا پاسدار
ساغر پیمان بلورینست هان تا نشکنی
گوشهٔ دامان برقع میکشی هرگز بناز
کز پس صد پردهٔ غم رنگ دلها نشکنی
در تتار گوهر ای مژگان کمین شاگردیست
لوح سیمین صدف بر فرق دریا نشکنی
خار داری را بمژگان غزالان نسبتی است
ره سبک رو کین، گرامی خار در پا نشکنی
آبروی گوهر خورشید میریزد بخاک
شیشهٔ می شیشهٔ دل نیست بیجا نشکنی
از شکست ما فرو گیرد جهان را اشک و آه
ما طلسم آتش و آبیم ما را نشکنی
گر بسنگی بشکنی سنگی صلاح از خوی تست
دل بدل مشکن که مینائی بمینا نشکنی
طوف دامانی باحیای معانی هیچگاه
نشکنی «طالب» که بازار مسیحا نشکنی