طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹۹

کی گفتمت که چهره بآب و گلاب شوی

گفتم بشبنم عرق آفتاب شوی

ای انکه می‌بیاد لبش می‌کنی بجام

اول دهان شیشه بمشک و گلاب شوی

بر چهره از غبار رهت پرده بسته‌ام

رویم بآب تیغ بگرد در کاب شوی

وقت صبوح می‌گذرد ای نسیم ناز

از نرگسش بشبنم گل رنگ خواب شوی

شویندهٔ خط رشحات خجالت است

یک پیرهن عرق کن و صد ناصواب شوی