طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹۸

گر همه جهل آزمود می‌چه غمستی

سرمهٔ دانش نسود می‌چه‌غمستی

حکمت یونانیان بسست شنودم

هرزهٔ خود گر شنود می‌چه‌غمستی

اینکه با فزونی هنر همه سعیم

بی هنری می‌فزود می‌چه‌غمستی

وینکه بدعوی میان ناطقه بستم

تیغ زبان گر گشود می‌چه‌غمستی

عمر به بیداریم گذشت دریغا

گر نفسی هم غنود می‌چه‌غمستی

زنگ هوس را که دود آتش طفلیست

گر ز طبیعت زدود می‌چه‌غمستی

تخم امیدی که سهو کردم و کشتم

نا شده سبزار درود می‌چه‌غمستی

سهو نمودم بآزمودن هر سهو

بخت خود ار آزمود می‌چه‌غمستی

اینکه ربودم بسهو گوی بلاغت

گوی حماقت ربود می‌چه‌غمستی

سرمه چه سایم بریده باد دو دستم

گر گهر خویش سودی می‌چه‌غمستی

اینکه دعا را ره سپهر نمودم

راه اثر گر نمود می‌چه‌غمستی

پستی خواهش زاوج همتم افکند

آوخ گر لال بود می‌چه‌غمستی

در عوض آنکه سحر خامه نمودیم

معجز همت نمود می‌چه‌غمستی

اینکه هما را بیمن سایه ستودم

گر بقناعت ستود می‌چه‌غمستی

اینکه زبان را لب سوال گشودم

بند ز بندش گشود می‌چه‌غمستی

گفتم هان «طالب» از تعلق پرهیز

گفتهٔ خود گر شنود می‌چه‌غمستی