طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹۳

گر من بجای جوهر آئینه بودمی

بی رونما ترا، بتو کی رو نمودمی

گردیدمی بخواب که می‌آئیم بخواب

عمری چو دیده برسر نشتر غنودمی

ایکاش گوش رغبتم احول شدی چو چشم

تاهر چه گفتی از تو مکرر شنودمی

مهرت بخاک برد وگر نی بمرگ دل

دست دریغ برسر زانو نسودمی

آن بخت کو که هردم در مزرع امید

ناکشته تخم خرمن خرمن درودمی

صبرم سپر فکند وگر نه براه دوست

خود را بگونه گونه بلا آزمودمی

هرزخم کآمدی بدلم از خدنک غم

آغوش برجراحت دیگر کشودمی

«طالب» ندیدمی اثری از وجود خویش

ایکاش همچو عنقا هرگز نبودمی