طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۹۱ - (حرف ی)

کفر و اسلام تعصب کش هم بایستی

سبحه را بر سر زنار قسم بایستی

طایر بتکده از روی ارادت شب و روز

همنشین صف مرغان حرم بایستی

یکنفس شادی و یکعمر مصیبت‌ستم است

مدت عیش باندازهٔ غم بایستی

تا دل برهمن از شوق فتادی مدهوش

جنبشی در خم ابروی صنم بایستی

فیض کز خامهٔ ارباب سعادت بودی

نافه مخصوص غزالان حرم بایستی

دل ما نیست بجز آبلهٔ پای وجود

سر ما گوی گریبان عدم بایستی

تا در آمد به دلم عشق هوائی کردند

شخص غم را به ازین یمن قدم بایستی

خامه همراهی نطقم نکند حیف مرا

در خور طی لسان طی قدم بایستی

گرد برگرد دلم اینکه سپاه طربست

فوجهای غم و صفهای الم بایستی

شوره بوم است جهان ورنه بعهد مژه‌ام

سر بسر دهر گلستان ارم بایستی

کند شد ناخن غم ورنه براین سینهٔ تنگ

داغ را سکه بدستور درم بایستی

در خور حالت اگر قدر فزودی «طالب»

تکیهٔ جام تو بر مسند جم بایستی