خوش آنکه غور به نیک و بد جهان کرده
عمل به تجربهٔ عقل کاردان کرده
چو تیغ آمده یکرو سبک برون ز نیام
بصرفه جوهر اسرار خود عیان کرده
گرت بهوش بود بهرهٔ بتجربه کوش
که مرد تجربه تیغیست امتحان کرده
منم جدا ز تو بی برگ و بار شیفته کار
چو از بهار جدا گلشنی خزان کرده
توئی جدا ز من آن گلشن همیشه بهار
که دیده شبنم و رخساره ارغوان کرده
بیجانب که گریزم که ترک غمزهٔ دوست
گشاده شست وز هرسو مرا نشان کرده
سرم چو زلف تو آشفته گشته پنداری
که مرغ دل بدماغ من آشیان کرده
جزای جرم زبان ایکه صاحب قلمی
ز خامه پرس که سر برسر زبان کرده
نه سود تجربه مختص ما و «طالب» ماست
که گرد تجربه گردیده و زیان کرده