طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۸۳

مرد آرامم چه خوانی اضطرابم دیدهٔ

دزد رنگم دل چه رنجانی شتابم دیدهٔ

ایکه مهمانم بآبی بودهٔ روزی بسهو

خانه آبادم مخوان حال خرابم دیدهٔ

در خمارم کی توانی دید با چین جبین

ایکه از گل خنده روتر در شرابم دیدهٔ

دیدن بیمار در خواب آورد حزن و ملال

پر ملولی غالباً امشب بخوابم دیدهٔ

کی کنی امنیت و جمعیتم باور که تو

چون جهان تا دیدهٔ در انقلابم دیدهٔ

تاب نور و سایه‌ام دانی که از رخسار و زلف

گاه در ابرو گهی در آفتابم دیدهٔ

با گران پروازی ایام شیب من بساز

ایکه بال افشانی عهد شبابم دیدهٔ

صرفه خاموشیست ور نی در زبان صد مرده‌ام

خیرگی های لب حاضر جوابم دیدهٔ

آتشی ای عشق و من لعل جبین بنشسته نقش

بیفروغم گو به بین چون آب و تابم دیدهٔ

شیشه‌گاهی پر بودگاهی تهی‌ای دور چرخ

گو به بین ناکامیم چون کامیابم دیدهٔ

با منت «طالب» سرهزلست نشناسی مرا

غافلی از شوخیم دایم حجابم دیدهٔ