او را بود بزلف و مرا بر جبین گره
ره ز آن گره دراز بود تا باین گره
هردم بعقدهٔ مدد زلف خویش باش
می زیبدت به سلسله عنبرین گره
مضراب مطرب ار نکشاید دلم رواست
ناخن چگونه باز کند آهنین گره
بردل زیاد آن لب میگون ز بس هجوم
غمها شدند چون مکس انگبین گره
هرگز گره گره نکشاید مرنج اگر
نگشوده چرخ از دل اندوهگین گره
از زلف او چو دیده بشوخی کند نگاه
خم رفته رفته چین شود از ناز و چین گره
بی بخت عقدهٔ نگشائی ز کار خویش
گر آسمان بعلم زنی بر زمین گره
نی ناخنش علاج کند نی گرهگشا
گوئی بکار ماست خدا آفرین گره
تا گوشهگیر ابروی او شد گره ز ناز
حسرت برند گوشه نشینان برین گره
از هر نسیم عقده پذیرد چو سطح آب
دارد جبین ناز تو در آستین گره
ترسم دهی تو نیز گریبان بدست چاک
دامن بدامنم مکن ای همنشین گره
کام از فلک مجوی که عاقل نداشتست
چشم گشاد کار ازین آهنین گره
«طالب» گره گشائی دلها شعار ساز
برسینهها قطار مچین بیش از این گره