طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷۳

در دم بدل گره شده ساقی پیالهٔ

کز سینه برکشم جگر آلوده نالهٔ

چون بخت خویش پیر شدم می‌روم که باز

خود را جوان کنم بمی دیر سالهٔ

ساقی ز تنگ حوصله‌کان دور مگذران

هر چند بی تهیم بماده پیالهٔ

باداغ دل ز باغ جهان گر شدم رواست

آری بکوی عشق نیم کم زلالهٔ

رشکم به تلخکامی ارباب ذوق نیست

کز خوان رسیدهٔ بمن هم نوالهٔ

«طالب» سواد خطهٔ حسن است دفترم

دروی بجلوه هر غزلی چون غزالهٔ