میکند گاهی نگاهی وای بر من زآن نگاه
میرسد بر مغز جانم بوی کشتن زآن نگاه
از سلاحی در دل هرکس بود اندیشهٔ
این ز شمشیر آن ز خنجر ترسد و من زآن نگاه
آفت چشم تو را چون من خریدارم بجان
دوست ایمن باد ز آن مژگان و دشمن زآن نگاه
چون گشاید چشم حکمانداز او پر کاله شست
ساعد حیرت گرد صد ناوک افکن زآن نگاه
پیش مژگان و نگاهش دل چه تاب آرد که هست
در خطر پولاد از آن مژگان و آهن زآن نگاه
جوشنم جای کفن در برفکن «طالب» که من
نیستم از بعد مردن نیز ایمن زآن نگاه