کار وفا و مهر بکلی تبه شده
خونها سپید گشته و دلها سیه شده
شد عضو عضو پیکر من چاک غیر چشم
این اجر آنکه کشتهٔ تیغ نگه شده
زین پس مگر بجبهه نویسند جرم من
زینسان که نامهٔ علمم پر گنه شده
از تاب تب گداخته همچون شکر در آب
خورشید او بیک عرق گرم مه شده
تا یوسف مراد بخواری شود هلاک
گیتی دهان گرگ گلوگاه چه شده
چشم وفا مدار که دور سپهر را
بیمهرئی که بود یکی با تو ده شده
چشمم که خوی قبلهنما در نظاره داشت
تادیده زلف یار پریشان نگه شده
«طالب» غمی که داشت بجان تو بر کنار
گر بود یک سوار کنون صد سپه شده