چون شاد نشیند دل، جامی نه سبوئی نه
جز گریه گره آبی، در هیچ گلوئی نه
مجلس بنوا گرمست، چون روح برقص آید
در انجمن گیتی، هائی نه و هوئی نه
باغیست جهان خورده تاراج سموم غم
دروی ز گل عشرت، رنگی نه و بوئی نه
دیدار کند روشن، آئینه دل تاکی
در مد نظر باشد، ما را بر روئی نه
یاران سبو کش را، نقلست لب ساقی
وز بهر قدح نوشی، مارا لب جوئی نه
دل گرم نمیگردد، از دلبر افسرده
معشوق خوشست اما، بیتندی خوئی نه
وه وه چه گل افشانم، با یار اگر یابم
جامی ولب جوئی، وانگاه غلوئی نه
آنکو همه گردد او، یکرنگ بود «طالب»
وآنرا که توان کردن، زو فرق بموئی نه