بمیهای کهن اصلاح عقل تازه مجنون به
که یک ساغر شراب کهنه از صد خم فلاطون به
بکوی میفروشان این ندا دوشم بگوش آمد
که هر کس اهل مشرب نیست از بتخانه بیرون به
نباشد ابر دریا به ز ابر دیده چون باشد
گدای ذله پرداز حریف کاسه وارون به
دلت بیدار شد پیمانهاش پراشک حسرت کن
که ظرف باده چون از می تهی ما ندپر از خون به
حریفی گفت کز میهای گلگون به بود چیزی
خروش از لعل ساقی خاست کین لبهای میگون به
جهان گردی بهل در خاطر خود سیر کن «طالب»
که سیر مسکن خاطر ز کشت ربع مسکون به