طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵۵

خوشدل شدم ز دوست به پیغام تازهٔ

گوئی که داد مرفلکم کام تازهٔ

از راه با نمی گسلد کاروان فیض

هر لحظه ملهمیم بالهام تازهٔ

موسی نه‌ایم و بیهده هر لحظه دوست را

تصدیع میدهیم بابرام تازهٔ

آن بوالهوس کبوتر هر جائیم که هست

هر لحظه الفتم بلب بام تازهٔ

بهر طواف کعبهٔ کوی تو می‌کنم

در هر قدم تهیهٔ احرام تازهٔ

تاکی سپهر عاقل و فرزانه خواندم

کو عشق تا بلند کنم نام تازهٔ

ای محتسب بتازه که نزدیک می‌روند

مست شراب کهنه می آشام تازهٔ

از حرص می، پیاله بلب در فغان شدم

کین جام کهنه گشت، خوشا جام تازهٔ

«طالب» مکن مبالغه در پختگی که نیست

مانند . میوهٔ سخنت خام تازهٔ