طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۵۰

دو چشم در ره ساقی نشسته‌ایم نشسته

دماغ نیم رسیده خمار نیم شکسته

دلم شکفتگی از غنچهٔ که یافت، کامشب

تمام چاشنی خنده‌ام چو زخم نبسته

قدم بفرق صبا میزدم ز ضعف محبت

کنون رهی بعصا میروم چو نالهٔ خسته

خوش آنکه توسن توفیق گرم کرده بمیدان

دو دسته تیغ زنم در وفای دوست دو دسته

بقید آب و گل آن طایر لطیف مزاجم

که انتخاب چمن میکنم ز دام نجسته

بها، رسیده بمعراج مومیائی می را

در این دو روز ندانم که توبهٔ که شکسته

کمی چو شهرت «طالب» بشهر و کوی فروشی

بخاک ریشه دواندی دلا نشسته نشسته