طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳۷

نه رخ ز کعبه نه از دیر مینمائی تو

بهیچ جای نمی‌یابمت کجائی تو

بهرکه مینگرم از تو هست بیگانه

بمن بگوی دلا با که آشنائی تو

همیشه در سفری ای سپهر پا برجا

اگر غلط نکنم سنگ آسیائی تو

گره‌گشادگر ای آسمان گره دگر است

بمن بگو گرهی، یا گره گشائی تو

نمیشناسمت ای شاهد بلور نقاب

درآ، ز پرده که بیگانه مینمائی تو

چو میرقافله خضر است لال شو «طالب»

نمیرسد که زنی لاف رهنمائی تو