طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲۹

دلا گر ناله سنجی نالهای زار و زیرت کو

وگر از بلبلان عشرت آهنگی صفیرت کو

بهر مجلس دم از خلوت پرستی میزنی اما

دروغی میسرائی ورنه طبع گوشه‌گیرت کو

نبرده رنج شاگردی ز استادی چه می‌لافی

مرید کیستی ای کودک بی پیر پیرت کو

گلو چون کام حسرت خشک شد طفل تمنا را

سترون گر نئی ای دایهٔ امید شیرت کو

ریاضت را نشانها باشد از خورشید ظاهرتر

برخ سیمای ضعف و بر بدن نقش حصیرت کو

دلا گر دوزخی آخر کجا شد شعله و دودت

اگر باغ بهشتی عاقبت حور و حریرت کو

نبرد عشق میجوئی بدین ساز و صلاح ایدل

کمانت را کجا شد زه پرپیکان تیرت کو

گدای ملک عشقی و رکنی دعوای سلطانی

زخاک غربت و داغ جنون تاج‌وسرپرت کو

نئی مقبول طبعی بی‌نمک آب و گلی داری

غباری از نمکدان ملاحت در خمیرت کو

اگر گوئی سواد چشم یعقوبم چه‌شداشکت

وگر لافی که یوسف را گریبانم عبیرت کو

چو «طالب» ایکه قرب مبداء فیاض میخواهی

صفای خاطر و سوز دل و نور ضمیرت کو