طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۲۴

ماه عیشم ز خسوف الم آمد بیرون

آفتاب دلم از ابر غم آمد بیرون

خشکسال غم و ایام کدورت بگذشت

یا که از چشمهٔ امید نم آمد بیرون

الف قامتم از دوری او بود چو دال

روی او دیدم و پشتم زخم آمد بیرون

تیره دل بودم و از فیض صبوحی نفسم

بصفای نفس صبحدم آمد بیرون

چون بدیدم بزبان حرف پشیمانی داشت

هر وجودی که ز کتم عدم آمد بیرون

طرفه سرمنزل فیضی است فنا، کز در او

گر گدا رفت درون، محتشم آمد بیرون

جان بسختی ندهد روز اجل، مرد کریم

این حدیث از لب صاحب کرم آمد بیرون

در دلم دست قضا صد سر سوزن بشکست

تا مرا یکسر خار از قدم آمد بیرون

بود دل ظرف سفالم بلب آب حیات

چون لب آلود بمی جام جم آمد بیرون

کفر میبارد از آئین نگاهت گوئی

نه ز چشم تو ز بیت الصنم آمد بیرون

خط بر آن صفحهٔ رخ بینم و قربان گردم

قلمی را که از او این رقم آمد بیرون

مگر از نو فکنم طرح سوادی «طالب»

کین رقمها همه سهوالقلم آمد بیرون