تا بمنزل بردم تیغست راه عاشقان
میکند تحریک سربازی کلاه عاشقان
دستم ازدامن نمیدارد زمانی طفل اشک
کرده خو بامن چوحسرت با نگاه عاشقان
ایکه خواهی جمله مرک عاشقان ازعمر خویش
برخوری یارب که هستی نیکخواه عاشقان
تاب آمیزش مزاج روح را با شعله نیست
زآن اثر هرگز نیامیزد بآه عاشقان
طالعم را راه در بزم وصال او نبود
چشم این همراهی از بخت سیاه عاشقان
بعد مردن عاشق از آرام گردد کامگیر
هست آغوش لحد آرامگاه عاشقان
چون هجوم آرد طرب در غم گریزد مرد عشق
چون بزیر بار غم نبود پناه عاشقان
میخروشم زار و میگریم گریبان میدرم
در جنون کم نیست آری دستگاه عاشقان
گرچه صبر از دل هزیمت کن سپاه اشک و آه
بیکسی بس در مصاف غم سپاه عاشقان
مزرع مارا به آفت گر بود میلی رواست
برق را دنبال میگردد گیاه عاشقان
ذره با خورشید در هستی نمیزیبد برنگ
غیرت معشوق را بین بس گناه عاشقان
عشق او را شاهدی «طالب» چو اشک و آه نیست
دیده و دل بس در این معنی گواه عاشقان