اهل دل را باغم دلدار باید ساختن
نیست زین غم چارهٔ ناچار باید ساختن
نیست غیر از سازگاری چارهٔ باچشم یار
با مزاج نازک بیمار باید ساختن
ماضعیفان راکه بوی زلف او بیهوش ساخت
هم ببوی زلف او هشیار باید ساختن
تاخروشی پرخراشی خیزد ازرکهای جان
از ریاضت چسم راچون تار باید ساختن
تاگلازباغ نظر بازی توان چیدن نخست
دیده را شایستهٔ دیدار باید ساختن
تادری بگشاید وخورشید بنماید جمال
سالها با سایهٔ دیوار باید ساختن
کاهلی بگذارچون شغل سخن داری به پیش
کور باید کرد چشم وکار باید ساختن
چون شعارت شعر شد «طالب» خموشی صرفه نیست
عالمی پر گوهر اشعار باید ساختن