طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۱۳

زبس تلخی کشیدم در مذاقم گشت غم شیرین

جراحت شد گوارا درد خوش لذت الم شیرین

کجائی ای اجل افسانه سر کن که در چشمم

شد از بیداری شبهای غم خواب عدم شیرین

ز لذتها که بردم از عتاب دوست در کامم

کنون شهد ترحم تلخ شد زهر الم شیرین

شدم لذت پرست تلخی دشنام او زآن شد

حرارتهای عالم در مذاقم یک قلم شیرین

گرفتم حسرت نوشین تبسمهای او در دل

از آن شد گریه ام چون نوشخند صبحدم شیرین

بخرج نقد غمهای تو راضی نیستم از دل

چه سازم سفله طبعم هست در چشمش درم شیرین

زبس تلخست آب جوی منت در مذاق من

نمی‌آید بچشم همتم شهد کرم شیرین

تمام عمر شیرین می‌شنیدم آب حیوان را

لبش دیدم یقینم شد که هم شور است و هم شیرین

نمودم ثبت وصف شکرین گفتار او «طالب»

ازین شد چون زبان طوطیم نوک قلم شیرین