دیده بگشا دفتر احوال ما، ابتر به بین
سر بجای پای بنگر، پا بجای سر به بین
عاشقان را هر نفس وضعی و طرحی دیگر است
این دم خندان چو گل دیدی دم دیگر بهبین
جویبار اشک ما را حشکسال خون نگر
شاخسار بال ما را برگ زیر پر بهبین
زین که مژگان خشک بینی گریهام را منکر مباش
دامن آلوده بنگر آستین تر بهبین
آه ما دیدی کنون بنگر غبار افشان چرخ
ابر آتش دیدهٔ باران خاکستر بهبین
سینه بیدل دیدهٔ، بنگر کنون بیسینه دل
مجمر بیعود دیدی، عود بیمجمر بهبین
ایکه میخوانی بدین تیغزبان بیجوهرم
امتحان را رنجه شو یک لحظهٔ جوهر بهبین
مگذر از مجموعهٔ احوال دلها سرسری
این پریشان نسخه را یکبار سر تا سر بهبین
نیست در آب و گل «طالب» سرموئی غبار
صافی طینت نظر کن، پاکی گوهر بهبین