طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۰۰

از آب دیده شستم رخسار گلفروشان

وز داغ دل شکستم بازار گلفروشان

اشکم چو گل برافروخت رخساره از خجالت

از بس خلل فکندم در کار گلفروشان

عقدی ز گل حمایل بنمود هر حریفی

تسبیح می‌کشان شد زنار گلفروشان