وز تنور ذره قرص آفتاب آید برون
باوجود من ز ریک تفته آب آید برون
با همه لب تشنگی پر ناشکیبا نیستم
صبر آن دارم که دریا از سراب آید برون
خشت خم آهسته بر گیر ای حریف میفروش
تا بقدر ظرف ما بوی شراب آید برون
رشک همدردی دلم سوزد چو بینم ناگهان
کز شکاف روزنی دود کباب آید برون
نامه در برق نفس خوانم بشبهای فراق
نیست لختی طاقتم تا ماهتاب آید برون
امتحانی میکنم در گریه ظرف خویش را
تا سفال تشنهٔ من چون ز آب آید برون
در حجاب عقل من گم گشته شوخیهای یار
میکنم دیوانگی تا از حجاب آید برون
بر کدامین سنبلش رشکست یارب کز عذاب
سبز ریحان خطش پر پیچ و تاب آید برون
بسکه از اندیشهٔ روی خیالم پر گل است
شیشهٔ دل گر بیفشارم گلاب آید برون
همنفس را بگسلد سررشتهٔ چندین سؤال
تا بصد ضعف از لب ما یک جواب آید برون
راه لب گیرد نفس افتان و خیزان از دلم
چون نگه کز چشم مست نیمخواب آید برون
هر زمان لختی سیاهی افکند داغم ز روی
همچو ماهی کو به تمکین از سحاب آید برون
هرکه چون «طالب» کشد پیمانهٔ در بزم عشق
گر بود آرام شخص اضطراب آید برون