دل منه بر داغ هجران فال وصل یار زن
و آن گل ناچیده را بر گوشهٔ دستار زن
تا سماع خرگهی بینی ز طاوسان باغ
چون حباب اشک بلبل خیمه بر گلزار زن
طوطیان نطق را غسل حلاوت واجبست
در شکر تا میتوانی غوطهٔ منقار زن
داروی بیهوشی کز خواب غفلت ساختی
عاقلان را بر دماغ دیدهٔ بیدار زن
هوش مغرور سبک سر هوش مستی بیش نیست
بر شراب نخوتش گردی ز سم الفار زن
سبحه تاکی گرددت گرد سر انگشتان، تو نیز
حلقه شو طوف دوئی گرد سر زنار زن
ایندل خام انا الحق زن به از منصور نیست
خیز و بهر عبرت از مژگان سرش بردار زن
کوی عشق است این که از او چون گرد میخیزد جنون
گر سری داری بکش میدان و بر دیوار زن
طفل پیکانی گران ناوک زند بر دل مرنج
رونق هم بوسیش بر کنج لب سوفار زن
نوک کلکم را نسازد ریش نیش روزگار
مرغ مومین بر زبان شعله گو منقار زن
گر خطائی رفت «طالب» زود منما اعتراف
نیست جرمت را گواهی بر در انکار زن