شمع سان شبها ز دود آه آتش خوی من
کاکلی آشفته بینی بر سر هر موی من
ترشرویئیهای صبرم تلخی حسرت فزود
غالباً امداد صفرا میکند لیموی من
تازگی ایدل نهای صدبار گفتم مرد عشق
در طبیعت خوی او داری هنوز و بوی من
دستم از دامان او کوته بصدخواری نکرد
این دل بی انفعال این دیدهٔ بیروی من
طفل اشکم دست پرورد نسیم صبح نیست
داغ دارد باغبان را لالهٔ خود روی من
بسکه بر زانو زدم فرسود سر زین پس مگر
دست من دستار پیچد بر سر زانوی من
با تو یکرنگم چنان کز دور هر کس بیندم
همچو نوردیده بی تابانه تا زد سوی من
شد جواهر خوشه کشت معنی از نطقم بلی
همچو «طالب» آب گوهر میرود در جوی من